ميدونم که ميتونم
  • پست الکترونيک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسي بلاگ
  • پارسي يار
  • کدام را سوار مي‌کنيد؟


     يک شرکت بزرگ قصد استخدام يک نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار کرد که يک پرسش داشت. پرسش اين بود: شما در يک شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يک ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. · يک پيرزن که در حال مرگ است. · يک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. · دوستي بسيار عزيز که سالهاست اورا نديده ايد و آرزو داشتيد دوباره او را بيابيد و همدم و همراه او باشيد. شما مي‌توانيد تنها يکي از اين سه نفر را سوار کنيد. کدام را انتخاب خواهيد کرد؟ دليل خود را شرح دهيد. پيش از اينکه ادامه حکايت را بخوانيد شما نيز کمي فکر کنيد. . . . . . . . . قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد. پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد. شما بايد پزشک را سوار کنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است که مي‌توانيد جبران کنيد. اما شايد بتوانيد بعداً هم جبران کنيد. شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممکن است هرگز قادر نباشيد او را پيدا کنيد. از دويست نفري که در اين آزمون شرکت کردند، شخصي که استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود: سوئيچ ماشين را به پزشک مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه دوست عزيزم منتظر اتوبوس مي‌مانيم. شرح حکايت همه مي‌پذيرند که پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچکس در ابتدا به اين پاسخ فکر نمي‌کند. چرا؟ زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور کرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم. تحليل فوق را مي‌توانيم در يک چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم: در انواع رويکردهاي تفکر، يکي از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبي است که در مقابل تفکر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد. در تفکر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌کند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل کند. تفکر جانبي سعي مي‌کند به افراد ياد دهد که در تفکر و حل مسائل، سنت شکني کرده، مفروضات و محدوديت ها را کنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه کنند. در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم. شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند که ماشين خود را ببخشند تا همدم و عزيز گم کرده خود را با خود همراه کنند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند. دليل آن اين است که به صورت جانبي تفکر نمي‌کنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را کنار نمي‌گذارند. اکثريت شرکت‌کنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند که بايد يک نفر را سوار کنند و از اين زاويه که مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فکر نکرده‌اند



    تينا ::: شنبه 5/5/1387::: ساعت 3:31 عصر


    اين بيچاره سعي خودشو کرده و ظاهرا ديگه چاره اي نداشته. حتما استاد هم از اون کسايي بوده که به راه حل نمره نميدن.
    هر چند من اگر جاي استاد بودم به خاطر خلاقيتش نمره اش رو مي دادم.


    http://www.zom.ir/files/za2kda55lnuxj0fgdp99.jpg
    اين دوست نابغه هم که موفق شده x رو پيدا کنه


    http://www.zom.ir/files/hxwbu01zseno9hwlbde8.jpg
    اينم جواب آقا پيتر وقتي ازش خواسته شده اين چند جمله اي رو بسط بده


    http://www.zom.ir/files/c6nqytbqf91buhdxqqhf.jpg
    اين که ديگه آخرشه


    http://www.zom.ir/files/m3ssjp0ex0neo8489hcu.jpg
    اينم که ديگه بدون شرحه





    تينا ::: پنجشنبه 13/4/1387::: ساعت 1:19 عصر

    وقتي که تو يکساله بودي، اون (مادرت) بِهت غذا ميداد و تو رو تر و خشک مي کرد ...
    تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي!
    وقتي که تو دوساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري.
    تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي، که  وقتي صدات مي زد، فرار مي کردي!
    وقتي که سه ساله بودي، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده مي کرد.
    تو هم با ريختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر مي کردي !
    وقتي چهار ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد.
    تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوري، ازش تشکر مي کردي!
    وقتي که پنج ساله بودي، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به مهد کودک بري.
    تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردي !
    وقتي که شش ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد.
    تو هم، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر مي کردي ...!
    وقتي که هفت ساله بودي، اون، برات يک توپ فوتبال خريد.
    تو هم، با شکستن پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي!!!
    وقتي که هشت ساله بودي، اون، برات بستني خريد.
    تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر کردي!
    وقتي که نه ساله بودي، اون، هزينه کلاس پيانوي تو رو پرداخت.
    تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري پيانو، ازش تشکر کردي!
    وقتي که ده ساله بودي، اون، تمام روز رو رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
    تو هم با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه حتي پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي !
    وقتي که يازده ساله بودي، اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد.
    تو هم، ازش تشکر کردي: ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه !
    وقتي که دوازده ساله بودي، اون دلسوزانه تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلوزِيِوني بر حذر داشت.
    تو هم، ازش تشکر کردي: صبر کردي تا از خونه بيرون بره و بعد ...
    وقتي که سيزده ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني.
    تو هم، ازش تشکر کردي، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه اي نداري!
    وقتي که چهارده ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستاني تو رو پرداخت کرد.
    تو هم،ازش تشکر کردي: با فراموش کردن  نوشتن يک نامه ساده !!!
    وقتي که پانزده ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه ...
    تو هم، ازش تشکر کردي: با قفل کردن درب اتاقت!
    وقتي که شانزده ساله بودي، اون بهت رانندگي ياد داد ...
    تو هم ،هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي ؛ اينجوري ازش تشکر کردي!
    وقتي که هفده ساله بودي،و وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود :
    تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي
    وقتي که هژده ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد.
    تو هم، ازش تشکر کردي،اينطوري که  تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي!
    وقتي که نوزده ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
    تو هم، ازش تشکر کردي،:با گفتن خداحافظِ خشک و خالي، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمي خواستي جلوي دوستات خودتو دست و پا چلفتي و بچه ننه نشون بدي!!!
    وقتي که بيست ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي به عنوان همسر مد نظرت هست؟
    تو هم، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره !
    وقتي که بيست و يک ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد خط مشي براي آينده ات داد.
    تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي: من نمي خوام مثل تو باشم!!!
    وقتي که بيست و دو ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت.
    تو هم،ازش تشکر کردي،ازش پرسيدي که: مي توني هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کني؟!
    وقتي که بيست و سه ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
    تو هم، ازش تشکر کردي،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت و قديمي هستن!
    وقتي که بيست و چهار ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد.
    تو هم با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي:مــادررر،لطفا تو کارام دخالت نکن !
    وقتي که بيست و پنج ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه...
    تو هم ازش تشکر کردي، اينطوري که، يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي!!!
    وقتي که سي ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد.
    تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، همه چيز ديگه تغيير کرده !!!
    وقتي که چهل ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکي از اقوام رو يادآوري کنه.
    تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي!
    وقتي که پنجاه ساله بودي، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
    تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي!!!



    و سپس، يک روز، اون، به آرامي از دنيا ميره  و تمام کارهايي که در حق مادرت انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد ...


    ------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------



    اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني : با کوچکي يک بوسه تا بزرگي گفتن : مادر دوستت دارم ...


     



    تينا ::: چهارشنبه 5/4/1387::: ساعت 1:32 عصر

    شاد باشيد - موفق باشيد - دلتان دريايي - لبتان خندان- سبز باشيد - شاداب باشيد و...........


    نگوييم............................ بگوييم

    من با شما مخالفم........................ با احترام به نظر شما و درک ايده تان، ولي به من حق بدين که با شما موافق نباشم!
    بشين............................................ بفرماييد!


    حالتو ندارم..................................... ميشه يه وقت ديگه باهات حرف بزنم!

    حال ندارم....................................... الان شاداب نيستم!

    افسرده ام..................................... فعلا احساس خوبي ندارم!

    شما خيلي پرخاشگريد................... انگاري زود کنترل خودتو از دست ميدي!

    دنيا يعني بدبختي............................آره گاهي گذر روزگار، برام سخت ميگذره!

    من گناهکارم................................... ادم خطا ميکنه و فرصت جبران برام هست

    هيچکس من رو درک نميکنه............. برخي از آدما خوب منو مي فهمند!

    من هيچوقت شانس نداشتم............. گاهي هم خوش شانس بودم!

    من هميشه ترس دارم..................... يه موقع هايي هم خيلي شجاع هستم

    سربلند باشيد .
    سر افراز باشيد .
    با طراوت باشيد

    خنديدن ...بزرگترين انتقامي است که ميتوان از زندگي گرفت

     

    جملات مثبت براي تقويت روحيه
    1-من زيبا هستم
    2-من خوشبخت هستم

    3-من قدرتند هستم
    4- خير وخوشي از چهار جهت به سويم مي ايد
    5-خدا پيشاپيش من گام بر ميدارد وراهم راهموار واسان ميکند تا من کامياب شوم
    6-گذشته را بدور مي اندازم واکنون در حالي شگفت انگيز به سر ميبرم
    7- در ذهن الهي فرصت گمشده وجود ندارد اگر دري بسته شود دري ديگر گشوده ميشود
    8- شادماني من کار خداست پس هيچ کس نميتواند در ان دخالت کند
    9- براي شادماني - تندرستي - توانگري وعشق پايدارم
    10-خير وصلاح من هم اکنون تحقق مي يابد

     

    خودتان‌ را دوست‌ داشته‌ باشيد:

    لازمه‌ نگاه‌مثبت‌ به‌ جهان‌ اين‌ است‌ که‌ نسبت‌ به‌ خودتان‌احساس‌ خوبي‌ داشته‌ باشيد. اين‌ بدان‌ معني‌ نيست‌که‌ خود را کامل‌ بدانيد، ولي‌ حداقل‌ خودتان‌ راخوب‌ و قابل‌ قبول‌ به‌ شما آوريد. درباره‌ خود به‌طور مثبت‌ صحبت‌ کنيد و از بي‌اعتبار ساختن‌ خودبپرهيزيد.


    نقطه‌ تمرکز فکري‌ خود را تغيير دهيد:

    زماني‌ را صرف‌ فکر کردن‌ به‌ کارهاي‌ کامل‌ و خوب‌خود بکنيد و به‌ کوتاهي‌هاي‌ خود نينديشيد، اگرهر روز صبح‌ با اين‌ تفکر بيدار شويد، روز را به‌ طرزخوبي‌ آغاز کرده‌ايد. وقتي‌ در مورد خودتان‌احساس‌ راحتي‌ بيشتري‌ کرديد، وقت‌ آن‌ مي‌رسدکه‌ با چيزهايي‌ که‌ در شما نگراني‌ ايجاد مي‌کندمبارزه‌ کنيد.

    از جملات‌ مثبت‌ استفاده‌ کنيد:

    استفاده‌مکرر از جملات‌ مثبت‌ يک‌ حافظه‌ جديد واميدوار در ذهن‌ ناهشيار شما خلق‌ مي‌کند،بنابراين‌ پس‌ از چند بار تمرين‌ به‌ طور خودکاربيش‌تر مثبت‌ فکر مي‌کنيد، مثلا مي‌توانيد بگوييد:>هر روز و در هر طريق‌ من‌ بهتر و بهتر مي‌شوم‌<.
    تا جايي‌ که‌ ممکن‌ است‌ جمله‌ مثبت‌ شما بايدتنها حاوي‌ کلمات‌ مثبت‌ باشد، بهتر است‌ کلماتي‌ که‌موجب‌ ترس‌ شک‌ يا شکست‌ مي‌شوند به‌ کار نروند.تا از جمله‌ مثبت‌، نهايت‌ استفاده‌ را ببريد.

    هرصبح بخوان :به خودم ايمان دارم ،به استعدادم ايمان دارم !

    هرصبح با خود بخوان :من درلحظه زندگي ميکنم .هرروز زندگي ام را ازنو اغاز ميکنم .

    فراموش نکن :تنها وقتي که خودت هستي ،بهترين هستي ،نه با تقليد ازديگري

     

     


    تينا ::: دوشنبه 2/2/1387::: ساعت 9:40 صبح

    بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و در انسان چيزي بزرگتر از فکر او.


    هر کس آدم بزرگي شده، هر آدم موفقي که به موفقيت دست يافته، تمام توان هاي خود را به يک مسير مشخص به خصوص معطوف داشته.


    مارک فيشر: "همواره به خاطر بياور که در اوجي معين، ديگر ابري نيست. اگر زندگيت ابري است، به اين دليل است که روحت آنقدر که بايد بالا نرفته است.


    هيچ کسي و هيچ شکستي آنقدر بزرگ نيست که انسان بخاطرش خودکشي کند.


    شکست زايده عدم تمايل به تغيير است.


    به وعده ها اعتماد نکن.


    جهان پر از وعده است:


    <وعده ثروت- رستگاري ابدي- عشق مطلق>


    کساني که وعده  مي دهند و وفا نمي کنند به اختگي و ناتواني مي رسند.


    و همين بلا به سر آنهايي مي آيد که دلشان را به وعده ها خوش مي کنند


    جان ماکسول: رشدتان مي گويد که چه کسي هستيد.اينکه چه کسي هستيد تعيين مي کند که چه کساني را جذب مي کنيد.اينکه چه کساني را جذب کنيد توفيق سازمانتان را رقم مي زند



    تينا ::: جمعه 3/12/1386::: ساعت 3:23 عصر

    اگه يه روز يه نفر بهت گفت که دوست داره بدون که اون لحظه با بيشترين لحظه دوستت داشته واين جمله هيچ تضميني نيستکه تا اخر دنيا هم همون احساس وداشته باشه


    اگه يه روز احساس کردي که رو قله ها هستي وبهترين تصميمهاروگرفتي وبهترين هارو انتخاب کردي به خودت ياداوري کن که در ادمها ؛هيچ چيز پايدار نيست وممکنه که يه روز از دستش بدي زياد بي تابي نمي کني با اين طرز تفکر


     


    اگه يه روز با يه نفر قهر کردي وتو دلت کينه اش رو نگه داشتي بدون که داري روح کودکي ات رو مي کشي واون وقت مي شي يه آدم بزرگ بدون گذشته .


    اگه يه روز احساست رو با کسي قسمت کردي واون از تونپذيرفت بدون که اشکال از هيچ کدامتون نيست وفقط دليلش اينه که هم بازيهاي خوبي براي هم نبودين،به همين سادگي.


     


    اگه بخواهي زندگي رومثل يه بازي نگاه کني ؛يه بازي که مثل دوران کودکي؛بردوباخت مهم نبود فقط دوستي هامون بينمون مهم بودروزهاي قشنگتري رو تجربه مي کني



    تينا ::: جمعه 3/12/1386::: ساعت 1:27 عصر



    • وقتي خدا بهت مي گه «باشه»؛ چيزي رو که مي خواي بهت مي ده.

              وقتي مي گه «صبر کن»؛ چيز بهتري بهت مي ده.


              وقتي مي گه «نه»؛ داره بهترينو واست آماده مي کنه !!! ...








    • آنگاه که دوست داري همواره کسي به يادت باشد؛

              به ياد من باش که من هميشه به ياد توام.


              از طرف بهترين دوست تو  «خدا»








    • فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن؛

               خداوند خورشيد را در جايي نهد که گرم کند ولي نسوزاند.



    تينا ::: يکشنبه 21/11/1386::: ساعت 8:13 صبح


    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

    >> بازديدهاي وبلاگ <<
    بازديد امروز: 22
    بازديد ديروز: 29
    کل بازديد :2777

    >>اوقات شرعي <<

    >> درباره خودم <<
    ميدونم که ميتونم
    تينا[33]
    آدم با اراده مصمم بادل وجرات و.......باهوش

    >>آرشيو شده ها<<

    >>لوگوي وبلاگ من<<
    ميدونم که ميتونم

    >>لينک دوستان<<

    >>لوگوي دوستان<<

    >>موسيقي وبلاگ<<

    >>اشتراک در خبرنامه<<

    نام:

    ايميل:

     

    >>طراح قالب<<